...
خم و انگور دست به دست دهند
تا که ما باده ای به جام کنيم
بیا ، هر شب بیا ،… در خلوت هر مهتاب تنهایم ،… در سایه هر شب ، چشم به راهت گشوده ام ،… در پس هر ستاره پنهانم… در پس پرده هر ابر در کمینم ،… بر سر راه کهکشان ایستاده ام ، …بر ساحل هر افق منتظرم …بیا ، خورشید که رفت …، بیا ، شب را تنها ممان ، تاریکی را بی من ممان ، من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی ، با دیو شب تنها نمانی ، دیو شب بیرحم است ، گرسنه است ، وحشی است ، خطرناک است ، وحشتناک است …
پرنده معصوم کوچک من ! آفتاب که رفت پرواز کن ، از روی خاک بر خیز ، این خرابه غمزده را ترک کن ، بس است ، می دانم که دیگر طاقتت طاق است ، می دانم که دیگر به جان آمده ای ، می دانم که زمین بر دوشهای شکننده و نازکت سنگینی می کند ، …می دانم که این کوههای بلندسنگین بر سینه لطیف مجروحت افتاده اند و راه نفس را بر تو سد کرده اند ، می دانم که در سقف کوتاه این آسمان رنجوری ، بر روی این توده خاک افسرده ای ، در سایه پژ مرده ای ، بر سر راه بادهای سرد خزانی گلبرگهای نازکت می ریزند ، زرد می شوند ، در کویر خشک و تافته این ملک خشک می شوی ، در زیر گامهای لزج و گل آلود نگاههای پلشت نابینایان چهارپای راست بالای پهن ناخن ساقه ناز اندام هستنت می شکند ، در ترشح کثیف فهم های کرم مانند ، مهتاب پاکدامنت می آلاید ، در گندزار زندگی گندیده آدمیان عطر یاس آرزوهای معطرت می میرد ، در سیلی دیوانه وار هر دیداری شکوفه های سپید تمنایت میریزد ، در گذرگاه وزش گردبادهای زشت و نا هنجار هر بیهوده ای جوانه های بیتاب شکفتن امیدت کبود میشود ، میخشکد ، به خاک می افتد.. .
گل من پر پر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده است . شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است ، ساقه گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است ، آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر بر داشته است ...
دامن من تو را بر نچینند که حلقومی عقده دار است ، صومعه من فرو نریزی که دلی نیازمند نیایش است ، چشمه من نخشکی که جگری در عطش کویر سوخته است ، بالین من تو را بر نگیرند که سری بیمار است ، بستر من تو را بر نبندد که تنی تبدار است ، کاشانه من ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است ، باز یافته من گم نشوی که بهشت بازیافته روحی هستی که در دوزخ نشیمن دارد ...
ای کالبد من روح سرگردان خویش را فرا خوان . من لبهایم را در حلقوم تو خواهم نهاد و خود را در تو خواهم دمید تا حیاتت بخشم . ای روح من کالبدت را سراغ کن . لبهایت را در حلقوم من نه ، خود را در من بدم که حیاتم بخشی که ما کالبد یکدیگریم ، که ما روح یکدیگریم که ما آفریدگار یکدیگریم ، که ما پروردگار یکدیگریم ، که ما همه ایم ، که ما همدیگریم ، که ما در این ملک غریبیم ، بی کسیم ، تنهاییم ، بیگانه ایم ...
(دکتر علی شریعتی)
"بوي تو را بر پيرهنم
به خيابانهاي پر ازدحام مي برم
هر نسيم که از تارو پود عشقم
مي گذرد
رايحه ماندن توست
که در سرم مي پيچد"
همین!
...
بحاجب در خلوت سرای خاص بگو
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی ...می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت ...آهسته آهسته می خزید , دشوار و کند , و دورها همیشه دوربود ...
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش می کشید ...
پرنده ای در آسمان پر زد , سبک و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست , این عدل نیست . کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی , من هیچگاه نمی رسم . هیچگاه . و در لاک سنگی خود خزید , به نیت ناامیدی...
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود .
و گفت : نگاه کن , ابتدا و انتها ندارد . هیچکس نمی رسد ...
چون رسیدنی در کار نیست .فقط رفتن است حتی اگر اندکی ...و هر بار که می روی , رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست ...تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی ...پاره ای از مرا...
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت دیگرنه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور .
سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن , حتی اگر اندکی و پاره ای از " او " را با عشق بر دوش کشید .
گلم از خود رهیدن را بیاموز
به سرمنزل رسیدن را بیاموز
مجال تنگ و راهی دور در پیش
به پاهایت دویدن را بیاموز
جهان طعم شراب کهنه دارد
به لبهایت چشیدن را بیاموز
نسیمی باش و از باد بهاری
سحرگاهان وزیدن را بیاموز
گذارت گر ز راهی پر گل افتاد
به دست خود نچیدن را بیاموز
سبک همواره بار زندگی نیست
به دوش خود کشیدن را بیاموز
کمانت می کند این بار سنگین
تو پیش از آن خمیدن را بیاموز
...
آخ که خوندن این خط خطی ها چقدر گاهی آرام کنندس...
گله ای نیست...
گله ای نیست...
گله ای نیست...
همین!
همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید ...
...
باز روزی نو در راه است
و تو باید که مسلح باشی – با عشق , اندیشه , ایمان , شادی...
چاره یی نیست عزیز من !
سهم مااز میلیاردها سال حیات و حرکت
ذره ی بسیار ناچیزی ست
این سهم را , چه کسی , به توحق داد
که با خستگی و پیری روح
با بلاتکلیفی , با کسالت , دودلی
به تباهی بکشی؟
باور کن !
زندگی را , پر باید کرد
اما , نه با باطل و بیهوده
نه با هر چیز کدر
و کثیف
و نه با هر چیزی که انسان شریف
از آن , شرمش میاید
زندگی را پر پر باید کرد لبریز و دائما سرریز کنان
پر و خالی
باور کن !
از هر حفره که در گوشه کنار زندگی مان
پدید میاید
رنگ دلمردگی و پوچی می ریزد
بر جمیع حرکات من و تو
بر راه رفتن
نگاه کردن
بحث , منطق
و حتی خندیدن مان
هرگز نباید به فردا واگذاشت
چرا که خالی دلمردگی را از امروز تا فردا , همچنان , خالی نگه داشتن ,
خطر کردنی ست مصیبت بار
و بی دلیل
زندگی را پر پر باید کرد
... *****
او گفت: هیچ کس را غم من نیست!
گفتم :پس تو را غم نیست ! همانا خوشبخت تر ینی.
گویی مرا دیوانه پندارد ، گفت : تو خود ندانی که غم چیست!
گفتم :غم ، شیرینی فراق است.
گفت :پس تلخی چیست؟
گفتم :بی غمی.
باز برآشفت و گفت: آنکه بی درد است چون تلخ است؟
گفتم :او تلخ تر از تلخ است، لیک نداند.
گفت : بیش برایم گوی!
گفتم : او را که درد نیست، از حضرت دوست فاصله ای است، پس این دوری، قفس حجاب را بیشتر و عظیم تر کند و چون در حجاب تن مدفون شوی، مسیر وصال تیره گردد و وعده دیداری نماند.
هر آینه، این خود تلخ ترین باشد.
گفت : نمی دانم چه می گویی اما اکنون حس زیبایی از تلخی ام دارم. پس مست شد و رفت
همین !
...
عشق يعنی...
ای كه میپرسی « نشان ِ عشق چيست؟! » ،
عشق چيزی جز ظهور مهر نيست! ...
عشق يعنی مهر ِ بی چون و چرا
عشق يعنی كوشش بی ادعا! ...
عشق يعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق يعنی رفتن ِ با پای سر! ...
عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست
عشق يعنی جان ِ من قربان اوست! ...
عشق يعنی خواندن از چشمان ِ او ،
حرفهای دل بدون ِ گفتگو! ...
عشق يعنی عاشق ِ بی زحمتی
عشق يعنی بوسهی بی شهوتی! ...
عشق ، يار مهربان زندهگی
بادبان و نردبان زندهگی! ...
عشق يعنی دشت ِ گلكاری شده
در كويری چشمهای جاری شده! ...
يک شقايق در ميان دشت خار
باور امكان ِ با يک گل ، بهار! ...
در خزانی برگريز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِ آخرين برگ درخت! ...
عشق يعنی روح را آراستن
بیشمار افتادن و برخاستن! ...
عشق يعنی زشتی ِ زيبا شده
عشق يعنی گنگی ِ گويا شده! ...
عشق يعنی مهربانی در عمل
خلق كيفيت به زنبور عسل! ...
عشق يعنی گل به جای خار باش!
پل به جای اينهمه ديوار باش! ...
عشق يعنی يک نگاه آشنا
ديدن افتادهگان زير پا! ...
زير لب با خود ترنم داشتن
بر لب ِ غمگين تبسم كاشتن! ...
عشق : آزادی ، رهايی ، ايمنی
عشق : زيبايی ، زلالی ، روشنی! ...
عشق يعنی تـُـنگ ِ بی ماهی شده
عشق يعنی ماهی ِ راهی شده! ...
عشق يعني آهويی آرام و رام
عشق صيادی بدون تير و دام! ...
عشق يعنی برگ روی ساقهها
عشق يعنی گل به روی شاخهها! ...
عشق يعنی از بدیها اجتناب
بردن پروانه از لای كتاب! ...
در ميان اين همه غوغا و شر ،
عشق يعنی كاهش ِ رنج ِ بشر! ...
ای توانا! ناتوان ِ عشق باش!
پهلوانا! پهلوان ِ عشق باش! ...
ای دلاور! دل به دست آورده باش!
در دل ِ آزرده ، منزل كرده باش! ...
عشق يعنی تشنهای خود نيز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنهتر! ...
عشق يعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پيكر و بی سر شدن! ...
عشق يعنی خدمت بی منتی
عشق يعنی طاعت ِ بی جنتی! ...
گاه بر بیاحترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...
عشق را ديدی خودت را خاک كن!
سينهات را در حضورش چاک كن! ...
عشق آمد ؛ خويش را گم كن عزيز!
قوّتات را ، قـُـوت ِ مردم كن عزيز! ...
عشق يعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درماندهای درمان كنی! ...
عشق يعنی خويشتن را گم كنی
عشق يعنی خويش را گندم كنی! ...
عشق يعنی نان ده و از دين مپرس!
در مقام بخشش از آيين مپرس! ...
هر كسی او را خدايش جان دهد ،
آدمی بايد كه او را نان دهد! ... *
در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...
لاف مردی میزنی! مردانه باش!
در مسير عاشقی ، افسانه باش! ...
دين نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا میروی ، افتاده باش! ...
در پناه دين ، دكانداری مكن!
چون به خلوت میروی ، كاری مكن! ...
عشق يعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...
عشق يعنی عارف ِ بی خرقهای!
عشق يعنی بندهی بی فِرقهای! ...
عشق يعنی آنچنان در نيستی ،
تا كه معشوقت نداند كيستی! ...
عشق يعنی ذهن زيباآفرين
آسمانی كردن ِ روی زمين! ...
عشق گويد مست شو گر عاقلی
از شراب غير انگوری ولی! ...
هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد يک راه بی بنبست شد! ...
كاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانهی جانم خراب ِ عشق باد! ...
هر كجا عشق آيد و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...
در جهان هر كار خوب و ماندنیست ،
ردّپای عشق در او ديدنیست! ...
شعرهای خوب ِ ديوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...
« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دلست
شرح و وصف ِ عشق كاری مشكل است! ...
عشق يعنی شور هستی در كلام!
عشق يعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...
مجتبی کاشانی
چقدر دلتنگ بارانم...
ببار ای آسمان عاشق ...
که زمین از عطش سوزان است...
همين!
همیشه شاد باشید
...



آخ مادر...
از هوای دو گانگی ها دلم عجیب گرفته بگذار به بهانه مهتاب امشب هم که شده بار دیگر بشوم همان دختر بچه گل بگونه انداخته ات...همان یکی یک دانه ای که گاهگاهی شبها برایش زمزمه می کردی تا ترس تاریکی در خوابهایش بدل به رویاهای زیبا و شیرین گردد... از همان روزها تو می دانستی که این ترس همیشگیست...
این روزها کابوس تاریکی لحظه های بیداریم را نیز در هم نوردیده مادر ...بگذار تجسم امنیت دستهایت را بار دیگر بر حای حای تن خسته ام احساس کنم...دلم می خواهد همچون روزهای کوتاه کودکی موهایم را شانه کنی و دانه دانه ببافی و با آن انگشتان خسته از گذر عمر دانه های گیسوانم را بنوازی .. بی لطف انگشتانت بلندی گیسوان به چه کار آیدم... سیرابم کن مادر...از آبی بلند عشق مدامت قطره ای بر جام تهی شده ام بریز...فانوس تمنایم...و تو خورشید فروزان بخششی.. باز هم مرا از کودکی هایم سیراب کن...
ای کاش میشد تا دم صبح آخرین روز دنیا مرا باز هم بر روی پاهایت آرام آرام تکان دهی و من عطش شوره زار اضطراب را بدرم و به چشمه سار آرامش قدمی بگذارم...
خسته ام مادر ..خسته...خسته از رفتن و نرسیدن....
ای همیشه صبور... گام برداشتن را در آن سوی باغ کودکی چه صبورانه به من آموختی من اما در این سوی باغ دستم به ان میوه بالا نمی رسد ...اشتباهم کجاست مادر؟!...دستم را دوباره بگیر و دوباره و برای همیشه ام بیاموز... اما این بار قدم برداشتن در بیراهه های خطر را نیز آرام آرام برایم زمزمه کن...
یادت هست...یادت هست چگونه دستانم را می فشردی وازخیابان عبورم می دادی و من مست لبخند سرشار از ارامش تو بودم...ای کاش همیشه و همیشه دستانم را بفشاری و از تمامی خیابانها و چهار راههای پر ترافیک زندگی عبورم دهی مادر ...
آن روزها از فاصله کوتاه منزل تا مدرسه مدام ترس از غریبه ها را یاد آورم بودی ...یادت هست...اما مادر هرگز نگفته بودی غربت غریبه ها در این جاده همیشگیست ...من از تنهایی و غربت گریزانم مادر ...کنارم باش و به من بیاموز چگونه عشق هاله ای میشود در تاریکی جاده ها...آخر می گویند عشق مادران ناب است و من شفافیت این عشق را در اشک هایی یافتم که از پس هر دلهره ی مادرانه ای بسادگی جاری شد و هرگز و به هیچ بهانه و رنجشی متوقف نشد ...مادر به من بیاموز که چگونه ببخشم و باز هم عاشق باشم...چه سخت است...سخت است کلید درب های بسته را در تاریکی پیدا کردن...
ای درخور اوج...
لبخند می زنی,رشته ی رمز می لرزد...
می نگری , رسایی چهره ات حیران می کند ...
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید...
ای کاش در هر جای این کویر سایه ی سجاده ات هویدایم باشد... کویر خشک تمنایم و تو موج نوازشی مادر...سیرابم کن...
تسبیحت را در دستانت بگیر و باز هم برایم دعا کن تا سرمست غرور شوم و به روشنایی فردا امیدوارتر...
و باز هم و برای همیشه ام سردی انگشتانم را با گرمی یاد او پر حرارت کن...
برایم دعا کن مادر...
ترس از بی تو نفس کشیدن هم نفس هایم را می برد...
همواره کنارم بمان که بی توزندان تنهایی دنیا تاریک ترین لحظه هایش را بر من ارزانی خواهد کرد...
تارا



تقويم يک روزه
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند..
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
نویسنده:؟؟
زیبا بود ...مگه نه؟!...حیفم اومد بی نصیبتون بذارم...
در هر کجا که هستیدشاد باشید 
